روزی بهلول از کنار باغی میگذشت. دید مردی زیر سایه درختی نشسته، نان خشکی در دست دارد و همان را با آرامش میخورد. بهلول جلو رفت و گفت: «ای مرد، آیا این غذای ساده تو را راضی میکند؟»
مرد لبخندی زد و گفت: «چرا راضی نباشم؟ من امروز نان دارم، آب دارم، سایه دارم، و تنم سالم است. اینها برای شکر کافی نیست؟»
بهلول با شنیدن این سخن، کنارش نشست و گفت: «بسیار نیک گفتی. اما بسیاری از مردم، سفرهای پُر دارند و دلشان تهی است. تو نان خشکی داری، ولی دلت پر از سپاس است؛ و چه بسا آن سپاس، از هزاران نعمت بیشتر باشد.»
مرد پرسید: «پس چرا برخی همیشه ناراضیاند، حتی اگر همه چیز داشته باشند؟»
بهلول چوبی از زمین برداشت و گفت: «ببین! اگر این چوب را در آب بگذاری، چون سبک است روی آب میماند. اما اگر سنگی بزرگ باشد، هرقدر هم ارزشمند، در آب فرو میرود. دل آدم هم همینگونه است: اگر درحالت غرور و حرص باشد، در نعمتها هم غرق نمیشود و آرام نمیگیرد؛ اما اگر در حالت شکر گزاری باشد، با اندک نعمت هم بر سطح زندگی میماند و غرق غم نمیشود.»
مرد گفت: «یعنی شکرگزاری، خودش یک نعمت است؟»
بهلول جواب داد: «آری، و از بزرگترین نعمتهاست. خیلیها چشم دارند اما زیبایی نمیبینند؛ گوش دارند اما سخن خیر نمیشنوند؛ مال دارند اما آرامش ندارند. اما کسی که شکر میکند، از همان اندکِ خود، باغی از آرامش میسازد.»
سپس بهلول برخاست و گفت: «یاد بگیر که هر صبح، پیش از آنکه از کمبودها بنالی، سه نعمت را بشمار: نفس کشیدن، تندرستی، و فرصتی برای بهتر بودن. آنگاه خواهی دید که دل، از شکایت خالی و از نورِ شکر پر میشود.»
مرد سر به زیر انداخت و گفت: «ای بهلول، امروز از تو نانی نخواستم، اما نانِ جان گرفتم.»
بهلول خندید و پاسخ داد: «اگر جانت سیر شد، شکم هم روزی سیر میشود؛ اما اگر جان گرسنه بماند، هزار سفره هم تو را سیر نخواهد کرد.»
